تبليغاتX
تنهاترین تنها منم...

 

 

باورم نمیشه گفتم تو همون فرشته ای که میمونه همیشه باهام...

باورم نمیشه گفتم هیچکی غیر تو نمیخوام...

فکر میکردم نباشی تنهاترین آدم آسمونو زمینم....

دورو برم خلوت شد.این بهترین فرصت شد...

تا خودمو ببینم...!

منو خود من تا آخرش با همیم..

منو خود من واسه هم نمی زنیم..

منو خود من مثل یه کوه محکمیم..

منو خود من مگه دیگه میشکنیم..!

نمیترسم من از شب.از اینکه تنها شدم..

تازه فهمیدم باید.تکیه بدم به خودم..

تازه فهمیدم باید.منو خودم ما بشیم..

یه تکیه گاه واسه هم.کویر و دریا بشیم..

آره از این به بعد من.میشم دوست خود من..

آره از این به بعد من.میشم دوست خود من....

 

+ نوشته شده در بیست و نهم اسفند 1387ساعت 17:14 توسط گیس بریده |

نمیدونم الان به قول سهراب زیر باران باید رفت یا به چگونگی راز گل سرخ پی ببریم؟؟؟؟

شرمنده ها....!

ولی گیس بریده نتونست تنهایی سیر کنه.

بخاطر همین دوباره می نویسم شاد می نویسم.

بخاطر عشقم مینویسم.

من خوشبخت ترینم.

شرمنده که دوستایی که میان تو وبلاگم یه کم از نوشته هام احساس گنگی بهشون دست میده.

وبلاگم فیلتر شده کسی نمیتونه کمکم کنه؟؟؟؟

باید چیکار کنم؟؟؟
فدافدااااااااااااااااااااا

+ نوشته شده در هفدهم اسفند 1387ساعت 1:30 توسط گیس بریده |

سلام بهونه ي قشنگ من براي زندگي...
آره،بازم منم همون ديوونه ي هميشگي....
فداي مهربونيات چه ميکني با سرنوشت؟؟؟
دلم برات تنگ شده بود،اين نامه رو واست نوشت...
حال منو اگه بخواي ،رنگ گُلاي قاليه،جاي نگاهت بدجوري تو صحن چشمام خاليه....
ابرا همه پيش منن،اينجا هوا پُر از غمه...
از غصه هام هر چي بگم،جون خودت بازم کمه...
ديشب دلم گرفته بود،رفتم کنار آسمون.فرياد زدم يا تو بيا،يا منو پيشت برسون...
فداي تو نميدوني بي تو چه دردي کشيدم.حقيقت و واست بگم به آخر خط رسيدم....
رفتي و من تنها شدم با غصه هاي زندگي،قسمت تو سفر شد و قسمت من آوارگي....
نميدوني چقدر دلم تنگ براي ديدنت،براي مهربونيات،نوازشات،بوسيدنت....
به خاطرت مونده يکي هميشه چشم براهته،يه قلب تنها و کبود هلاک يک نگاهته؟؟؟
من ميدونم....!
من ميدونم همين روزا عشق من از يادت ميره،بعدش خبر ميدن بيا که داره دوستت ميميره...
روزات بلنده يا کوتاه؟؟؟دوست شدي اونجا با کسي؟؟؟بيشتر از اين منو نذار تو غصه و دلواپسي...
يه وقت منو گُم نکني تو دوده و شهر غريب؟؟؟؟يه سرزمين غربته با صد تا نيرنگ و فريب...
فداي تو يه وقت شبا بي خوابي خسته ات نکنه؟؟؟غم غريبي عزيزم زرد و شکسته ات نکنه؟؟؟
چادر شب لطيفتو از روت شبا پس نزني؟؟؟تنگ بلور آبتو  يه و قت ناقافل نشکني؟؟؟
امروز ديدم ديگه داري  منو فراموش ميکني،فانوس آرزو هامونو داري خاموش ميکني...
گفتم واست نامه بدم نگي عجب!چه بي وفاست،با اينکه من خوب ميدونم جواب نامه با خداست...
اگه واست زحمتي نيست،بر سر عهد مون بمون،منم تو رو سپردمت دست خداي مهربون...

هر کاري کردم که تو رو گُم کنم از خاطره هام........به در بسته خوردمو باز از تو گُم شد لحظه هام
خاطره هاي بودنت چه جور فراموشت کنم........دلي که آتيشش زدي چه جوري خاموشش کنم
جاي نگاتو پُر نکرد هيچ کسي  با هر چي که بود........انگاري تو خون مني، تو پوست و گوشت و تارو پود
دروغ نمي گم بعد تو خيلي ها رفتن اومدن........اما توي نگاه من هيچ کدومش تو نشدن
بدون از ته دل دوستت دارم حتي بيشتر از اوني که خودم حس ميکنم.
وقتي يه کم فاصله بينمون ميوفته تازه مي فهمم تموم من توي تو خلاصه ميشه...

 


+ نوشته شده در دهم اسفند 1387ساعت 1:43 توسط گیس بریده |

همه هستي من آيه ي تاريکيست که تو را در خود تکرار کنان به سحرگاه شکفتن ها و رستن هاي ابدي خواهد برد...
من در اين آيه تو را آه کشيدم.آه...
من در اين آيه تو را به درخت و آب و آتش پيوند زدم...
زندگي شايد...
يک خيابان درازست که هر روز زني با زنبيلي از آن ني گذرد.
زندگي شايد...
ريسمانيست که مردي با آن خود را از شاخه مي آويزد.
زندگي شايد طفليست که از مدرسه بر مي گردد يا عبور گيج رهگذري باشد که کلاه از سر بر مي دارد
و به يک رهگذر ديگر با لبخندي بي معني مي گويد:

((صبح بخير))

زندگي شايد آن لحظه ي مسدوديست که نگاه من،در ني ني  چشمان تو خود را ويران مي سازد...
و در اين حسي است که من آن را ادراک ماه و با دريافت ظلمت خواهم آميخت...
در اتاقي که به اندازه ي يک تنهائيست
دل من...
که به اندازه ي يک عشقست به بهانه هاي ساده ي خوشبختي خود مي نگرد...
به زوال زيباي گل ها در گلدان به نهالي که تو در باغچه ي خانه مان کاشته اي...
و به آواز قناريها که به اندازه ي يک پنجره مي خوانند.

آه...

سهم من اينست.
سهم من،آسمانيست که آويختن پرده اي آن را از من مي گيرد...
سهم من پائين رفتن از يک پله ي مترکست و به چيزي در پوسيدگي و غربت و اصل کشتن....
سهم من گردش حزن آلودي در باغ خاطره هاست....
و در اندوه صدائي جان دادن که به من مي گويد:

((دستهايت را دوست مي دارم))

دستهايم را در باغچه مي کارم.
سبز خواهد شد،مي دانم....
و پرستو ها در گودي انگشتان جوهريم تخم خواهند گذاشت...
گوشواري به دو گوشم مي آويزم از دو گيلاس سرخ همزاد
و به ناخن هايم برگ گل کوکب مي چسبانم...
کوچه اي هست که در آنجا پسراني که به من عاشق بودند،هنوز
با همان موهاي درهم و گردن هاي باريک و پاهاي لاغر به تبسم معصوم دخترکي مي انديشند که يک شب او را باد با خود برد...
کوچه اي هست که قلب من آن را از محله هاي کودکيم دزديده ست...
سفر حجمي در خط زمان و به حجمي خط خشک زمان را آبستن کردن...
حجمي از تصويري آگاه که ز مهماني يک آينه بر مي گردد....
و بدينسانست که کسي مي ميرد و کسي مي ماند...
هيچ صيادي در جوي حقيري که به گودالي مي ريزد مرواريدي صيد نخواهد کرد ...
من...!
پري کوچک غمگيني را مي شناسم که در اقيانوسي مسکن دارد و دلش را در يک ني لبک چوبي مي نوازد آرام،آرام...
پري کوچک غمگيني که شب از يک بوسه مي ميرد و سحرگاه از يک بوسه به دنيا خواهد آمد...


+ نوشته شده در ششم اسفند 1387ساعت 1:23 توسط گیس بریده |


آدم وقتي يه کم بيشتر به اطرافش،به آدماي رنگارنگ نگاه ميکنه به خيلي چيزا پي ميبره...
خيلي تصميماي جدي تو ذهنش ميگيره....
خيلي عصباني ميشه که نميتونه اونجوري باشه....
اونجاست که احساس تنهايي ميکنه و فقط وجود خدا رو وسط قلبش تنها روزنه ي روشني ميبينه و آرامش ميگيره...
توي شهر شلوغ که همه يه جور ميبينن اما هر کسي ديدي متفاوت داره و مثل تو فکر نميکنه...
ياد وضع خودم افتادم که ياس واقعا راست گفت:

هيچکي نگفت يه دختره،تنها توي شهر شلوغ ،بين نگاه هرزه ي مردم سر تا پا دروغ
چه حالي داشت وقتي همه آرزوهاش مُرده بودن،وقتي که دستاي پليد آبروشو برده بودن،
هيچکي نفهميد چي کشيد وقتي که مرگشو ميديد،توي هجوم نعره ها هيچکي صداشو نشنيد...

خُب اينا يه جورايي  در مورد خودم بود.حالا مي خوام در مورد آدماي قرن 21 بگم که جوون و پير نداره....
همه يه جورايي قاطي هم شدن.دختر پسر ميشه،پسر دختر....
يادمه وقتي از آدماي قديم ميگفتن پدرم ميگفت وقتي ميگفتن مرد دهن همه آب ميشد.يه ابوهت خاصي داشت اين اسم...
يادم مياد وقتي از قديم تعريف ميکردن و اسم مرد و مياوردن پشتش از غيرت حرف ميزدن اما الان چي؟؟؟؟
پير و جوون نداره،سکسي و چادري نداره به همه تيکه مي اندازن...
هيچکي غيرت نداره.وقتي پدر به بچه ي خودش تجاوز ميکنه آيا مي شه از غريبه انتظار داشت؟؟؟؟
جامعه خراب شده.همه يه جورايي زنجير زندگيمونو به هم گره ميزنيم تا گره اش کور ميشه....
دختر واقعا الان امنيت نداره.نميتونه آزاد باشه...:

بدون دروغ نيست اين حرفا داره صحت،همه ي ماها شديم يه مار چهار و سه خط...
مائيم وارث درد مائيم باعث مرگ،غيرت ايراني ها رو صاعقه زد،حرفا بحثا رفت رو اعصاب شد کابوس بد...
کمکم خواست به صدا در بياره ناقوس مرگ....
دختر ايراني ناموس تو ناموس من،چرا کاري ميکنين خودش بره به پابوس مرگ....؟
چطوري دلتون مياد با آبروي يک دخترشما بازي کنين  که زندگيش بشه مختل...!
تو کنج اتاق تکيه ميده اون تنها،خدا اشک و به اون هديه ميده تو شبها....
ولي حالا شب و روز چشما تشنه ي اشک،طوريکه ديگه تموم شده بود چشمه ي اشک...
گفت اي خدا،اي خداي من فقط يه خواهش،به من بگو همه اينا فقط يه خوابه....!؟
ولي خواب نيست دخترک بيدار بود،گيس بريده بازيچه ي جماعت بيکار بود بيمار شد از تهمت هاي کثيف و نا به جا....
اي خدا بده دختر رو از دسيسه ها نجات....
پس کجا رفته غيرت مَرداي اين شهر شلوغ...!تموم شهر پُر شده از مردم سر تا پا دروغ....

يه چيزي رو از قلم جا انداختم،مي خوام به يکي  از آشناهام که امام حسين رو خيلي دوست داره اما خيلي کاراي ديگه هم ميکنه بگم که:

تو که حاضري خودتو بکشي واسه حسين،تو که محرم و سياه مي پوشي واسه حسين....
حسين گفت اگه دين نيست  تو باش آزاد مرد، نه واسه ي هوس بازيت بکني بازارتو گرم....

حالا به همه ميگم که حواستون از اين به بعد بايد جمع آدماي دورو اطرافتون باشه و کاري که اشتباهه رو انجام ندين که بعد بخواين با دلايل بيخود خودتونو قانع کنين.
و به خاطر غرور بيجا دست به کاري بزنين که عاقبت بدي داشته باشه...:

الکي تبصره نزن خودتو طبرعه کني،تو عقل داشتي خودتو رهبر خودي....
ولي دونسته خودت رفتي عقب گناه،پس بشين تو منتظر غضب خدا...!
ولي نه ماهي رو هر وقت از آب بگيري تازه است و بدون که راه واسه برگشت باز هست
بايد راه بست به تبليغ بيشتر و سعي کرد براي تبديل خويشتن....
به انسان واقعي با همه ي صفات،با انصاف و واقع بين حاضر واسه ي دفاع...
ميگم به اونائي که واسه ي باقي حرف تشنه اند شک نکن تو همين حالا غرور و بشکن....!

 


+ نوشته شده در یکم اسفند 1387ساعت 6:47 توسط گیس بریده |

افکار پریشان منو میبینین؟؟؟؟
همه بهم پشت کردن حتی خدا....

خدا جونم تو اوج بدبختیم اومد تا برای تو بنویسم و تا از دلت در بیارم...

روتو برگردون...

ببین من خیلی تنهام...

امیدم تو دنیا فقط به تو ه ه  ه

اگه توام روتو برگردونی که من بیچاره ترینم...

دارم از بغض میترکم....

تو میدونی تو دلم تو زندگیم چه غوغاییه...

روتو برگردونو با من قهر نکن...

۱ روزه هیچی نخوزدم....

فقط یه بار آب خوردم...

درس تو کله ام نمیره...

همش تو اتاقم دارم گریه میکنم....

من حماقت کردم قبول...

این حماقت با اون حماقتا خیلی فرق میکرد...

قبول..

خیلی بزرگ بود...

قبول...

ولی فقط یه فرضت دیگه بهم بده...

توبه کردم خدا جونم....

حالا روتو برگردونو بهم بخند...

بهم آرامش بده...

میدونی که تو این تنهایی خیلی بهت نیاز دارم...

دنیا بخندین.به بدبختی من بخندین...

من هم آواره هم بیکس هم تنها....

هم بی امیدم.

دوستای گلم نمیدونم چی بگم اما می خوام سر به تن خودم نباشه.

واسم دعا کنین....

 

+ نوشته شده در بیست و یکم بهمن 1387ساعت 16:16 توسط گیس بریده |


يادش بخير يه زماني چقدر طبع شعر گويي داشتم....
نميدونم چه حسي بود اما مي تونستم از همه چيز شعر بگم...
 مي تونستم آسمونو به زمين ببافم و روي کاغذ بيارم....
حتي توي خواب يه بيت شعر ميومد تو ذهنمو تو دفترم مينوشتم
اما حالا چي؟؟؟
از اينکه حسي واسه گفتن و نوشتن ندارم حالم بهم مي خوره...
اون موقع ها که مدرسه مي رفتم اصلا انشاء من خوب نبود...
هم ميترسيدم که بنويسم هم خجالت مي کشيدم که پيش اون همه آدم بخونمش....
همش پدرم زحمت انشاء نوشتن منو مي کشيد.
البته هر چي بهش مي گفتم کلمه هاي قُلمبه،سُلُمبه ننويس  اون مي نوشت و معلمم مي فهميد...
بگذريم...
خلاصه نمي تونستم حرفمو رو کاغذ بيارم...
ولي از اول دبيرستان به بعد مي نوشتم...
شايد به خاطر اين بود که عاشق شده بودم يا احساساتي شده بودم،نميدونم به اين حس چي ميگن....
اما دوم دبيرستان که عاشق شدم روزي چند تا شعر مي نوشتم...
فقط نوشتن آرومم مي کرد چون بعدش گريه مي کردم.....
عشق دوران بچه گي،خامي،عشق بي ارزش...
اون ککشم نمي گزه اما من وانمود مي کنم که اصلا نبوده...
يعني تظاهر ميکنم....
خودمو گول مي زنم..
اما يادش به خير چه خوب مي نوشتم....
چه احساس خوبي بود...
فقط آرامش و سکوت


 
.... تو را به دادگاه خواهند کشيد...
شايد به حبس ابد محکوم شوي
جزييات جنايتت معلوم نيست
اما...
اثر انگشتت را
روي قلبـــي شکسته يافته اند!!!


+ نوشته شده در بیستم بهمن 1387ساعت 1:32 توسط گیس بریده |


دروغ،تظاهر،غرور.....
همه تظاهر مي کنن.همه وقتي دستشون رو ميشه انکار مي کنن...
آخه کجاي دين نوشته دروغ بگي انسان خوبي هستي؟؟؟؟
کجاي دين نوشته اگه دروغت از نوع مصلحتي باشه گناه نيست؟؟؟؟
آخه بابا جان تو که طبل تو خالي هستي چرا تظاهر مي کني؟؟؟؟
   "از قديم گفتن:درختي که پُر باره هميشه سرش افتاده است"
انکار کردن هم شده يه جواب قانع کننده واسه کارهايي که کردي اما خودت قبولشون نداري...
داري خودتو گول مي زني؟؟؟
تو که دروغ مي گي،تظاهر مي کني،کارهاتو هم انکار مي کني مسلماني؟؟؟؟
مسلمان يعني نماز خوندن؟؟؟؟
دو تا خم و راست ميشي انگار تو فردوس بهشت جاي تورو نگه داشتن؟؟؟؟
خدا مگه به خم و راست شدن تو نياز داره بشر؟؟؟؟
چرا نمي خواي فکر کني خدا پاکي قلبتو مي خواد،حس خالص و پاک تو رو ميخواد....
نه اينکه واسه رفع تکليف چادر بذاري و به قول خودت نماز بخوني...
هه...
چادر...!
جالبه!
پيش هر کس و ناکس لخت مي پوشي،خودتو وا مي دي ولي به خدا که مي رسي محجبه مي شي؟؟؟
آخه کي از خدا بهمون نزديکتر و محرم تر؟؟؟؟
خودش ما رو آفريد،مي فهمي يعني چي؟؟؟
داري نماز مي خوني و به فکر خدايي يا به فکر چک برگشتيو بدهکاري و به فکر اينکه تندتر بخوني که موبايلت زنگ مي خوره....!
خدا واقعا نياز به تظاهر تو نداره...
دلت وقتي پاک نيست،وقتي به همه چي فکر ميکني الا خدايي که مي خواي باهاش خلوت کني پس بيجا مي کني که نماز مي خوني و ميگي مسلمانم و اعتقاد دارم...
بذار يادت بدم اگه خواستي نماز بخوني و تمرکز کني به عشق بالاييت چيکار کني:
قبلش ميري حمام،بعد يه لباس تميز مي پوشي،يه عطر خوش بو ميزني،ميري سر نماز...
مني که پيشتم نمي تونم کثيفيتو تحمل کنم چه برسه به خدا...
يه کم خجالت بکش..

قرآن که شده مثل کتاب زیر خاکی پر از گرد و غبار که فقط محرم و ماه رمضان یادش میکنیم...
همه تظاهر،دروغ....
حتي به اون خدايي که ميدونه تو سرت چي ميگذره هم داري دروغ ميگي....
بسه بشر...
تا کي؟؟؟تا کجا؟؟؟
يهو ميبيني زود دير مي شه و نميتوني کاري کني...
انسان باش نه انسان نما....
مخاطبم کس خاصي نيست....با همه بودم که ادعا مي کنن....
خير پيش

 

+ نوشته شده در شانزدهم بهمن 1387ساعت 1:18 توسط گیس بریده |


خوابيدي بدون لالايي و قصه...

بگير آسوده بخواب بي درد و غصه...
ديگه كابوس زمستون نمي بيني...
توي خواب گلاي حسرت نمي چيني...
ديگه خورشيد چهره تو نمي سوزونه...
جاي سيلي هاي باد روش نمي مونه...
ديگه بيدار نميشي با نگروني...
يا با ترديد كه بري يا كه بموني...
رفتي و آدمك ها رو جا گذاشتي...قانون جنگل رو زير پا گذاشتي...
اينجا قهرن سينه ها با مهربوني...
تو ، تو جنگل نمي تونستي بموني...
دلت رو بردي با خود يه جاي ديگه...
اونجا كه خدا برات لالايي ميگه...
مي دونم مي بينمت يه روز دوباره...توي دنيايي كه آدمك نداره...


+ نوشته شده در سیزدهم بهمن 1387ساعت 1:37 توسط گیس بریده |

9 ماه گذشت...
فکر کنم صبح بود...
آره ساعت 6 صبح بود يکي نق نق  کنان اومد  خونمون....
مثل موش بود...
صورتش قرمز و موهاي مشکي و تپل و مُپل بود....
وااااااااااااااااااااااي چه بيريخت بود.....
دورو ورش کلي آدم بود...
هيچکي و نمي شناخت...
فقط به خاطر اينکه غريب بود گريه ميکرد....
نه حرف ميزد نه چشاش ميديد.....
روز اول خيلي بيريخت بود اما هر روز که مي گذشت خوشگل و تپل تر مي شد...
هر روز تغيير ميکرد..
ديگه اون موش سابق نبود....
هر روز سفيد و سفيدتر و موهاش از مشکي به طلايي تغير رنگ ميداد...
وقتي به دنيا اومده بود 5 کيلو بود....
و حالا اين موش بيريخت  نميدونم الان 18 يا 19 سال از زندگيش مي گذره....
18-19 سال فقط الکي گذشت.....
ولي چي بگم؟؟؟؟؟؟؟
اين قافله ي عمر عجب مي گذرد.....
اصلا نفهميدم چي شد،چي کار کردم،چه لذتي داشت....
ولي کاريش نميشه کرد.6 بهمن سال 69 داره شروع مي شه...
من تو اين روز لعنتي به دنيا اومدم...
حالا مي فهمم چرا اولين روز که به دنيا اومدم همش گريه مي کردم....
خدا تقدير و بدبختيمو همون روز اول رقم زد...
حالا متاسفانه هنوز زنده ام و همينجور اين تقويم شوم با اون ساعت روي ديوار که هر تيک تيکش واسم يه قرن ميگذره داره هي منو به اين ور و اون ور مي کشونه.
خر من يکي از کُره گي دُم نداشت.....
اينم يه فرق من با تموم آدماي دنيا.....
يه شعري يادم اومد که شاعر واسه به دنيا اومدن بچه به اين دنيا مي خوند، ميگه:
اگه پسري بابا ميگه اين عصاي دسته...
اگه دختري مي موني توي فضاي بسته...
حرف من حالا به حقايق وصله...
داشتن تو فقط واسه بقاي نسله....
اصلا حس خوبي ندارم....
کاش اين آخرين زمستون زندگيم باشه...
کاش!!!!
هه.....ولي.....

****تولدم مبارک****

+ نوشته شده در ششم بهمن 1387ساعت 1:9 توسط گیس بریده |

نمیدونم شاید یکی پشت در نشسته.

کیه؟؟؟؟

میترسم حرفمو بگم...

اااااااااااااااااااااااااااااااااه

می خوام بگم اما نمی شه.

میگن دیوار موش داره موش هم گوش داره...

آره؟؟؟؟؟؟؟؟؟

فروهر جون خواهشا این دفعه رو بی خیال.

حق با منه.

دیگه اگر و اما نداره...

آقا اصلا به من بگین تو این دنیایی که وصله ی تنتت سرت بلا میاره جای آدمای خُل و ساده ای مثل من کجاست؟؟؟؟؟

بابا نمی شه خودمو تغییر بدم....

از اول اینجوری بودم...

گوشی بابا زنگ می خوره!!!!!!!

الو...بفرمائید...!

طرف معلوم نیست کدوم حروم زاده است که دوست داره زندگیمونو خراب کنه....

طرف صداشو عوض میکنه میگه...!

آقای محترم مواظب دخترات باش....!

دختر بزرگت تو خیابون داشت راه میرفت پاش گیر کرد به سنگ و یه پسره داشت رد میشد یه نگاه مهربانانه  بهش کرد...

حتما قبلا با هم دوست بودن...

اون دختر کوچیکت هم مواظب باش که ممکنه مثل اون دخترت بشه...!

پدرم عصبانی طرفو میبنده به فحش....!

میاد خونه دادو بیداد.

هرچی بگیم اشتباهه قبول نمیکنه...

میگه تا نباشد چیزکی مردم نگویند چیزها...!

آخه بابای من این که نشد حرف...واسه محمد گلزار هم شایع در میارن مگه واقعیت داره؟؟؟

حتما ما خونمون رنگین تره دیگه!!!!!!!نه خُل تریم از همه...

باز دفعه ی بعد و دفعه یبعد همچنان زنگ می زنه...

آخه بی پدرو مادر به تو چه که تو زندگیه مردم دخالت میکنی؟؟؟؟

یا چشم نداری کانون گرم خانواده ی مارو ببینی یا پدر کشتگی داری!!!!!!!

حالا کلا این خبرها و مثل ها انقدر ساده مثل زمین خوردن خواهرم نیست یه چیزای دیگه است که من عوض کردم...

خدایا میدونم که جوابشو میدی........

ازت میخوام زندگیش ازهم بپاشه....

آمین

به خدا خیلی خسته شدم....

اگه زندگیمون از هم بپاشه؟؟؟؟؟؟

اگه آبرو و شخصیتمون زیر سوال بره؟؟؟؟
اونوقت چی میشه؟؟؟
خدایا میدونم وجود داری.تورو به مقدسات و عزیزترین بنده هات قسم میدم که این ماجرا رو به خیر بگذرون.

خدایا کمکم کن.

به دعای شما ها نیاز دارم....

التماس دعا.

+ نوشته شده در سی ام دی 1387ساعت 9:7 توسط گیس بریده |

وقتي بچه بودم هميشه پدرم اين شعرو واسه من مي خوند.منم ميشستم زار زار گريه مي کردم.اون ميدونست دوسش دارم ولي هيچوقت بهش نمي گفتم.
قُد بودم....
وقتي مي خوند قلبم تيکه تيکه مي شد.
يه روزي داشت مي رفت مسافرت.منو بغل کرد و شروع کرد به خوندن...
منم شروع کردم به گريه کردن...
بغلش کردم و سرمو گذاشتم رو شونه هاش تا اشکامو نبينه...
چقدر زود گذشت....
حالا بخونين چي خوند واسه دخترش....!

دخترم دنيا محل گذره.....                هر کي اومد ميره و مسافره
دخترم زندگي شيرينه ولي....                      چشماتو تا وا کني مي گذره
دخترم تو راحت جون مني......                 توي رگ هاي طلب خون مني
دخترم تو باغ رنگين بهار......        گل من لاله ي گلدون مني 
دخترم چشماتو وا کن ببيني              اين که با تو حرفا داره پدره
دخترم آدمي که دل نداره             از خدا و زندگي بي خبره
دخترم آسمون آبيه شهر           وقتي روشن از ستاره ها مي شه
از بابا براي تو غصه مي گم                دلت از هر چي غمه رها مي شه.......
صبح زود پنجره رو چو وا کني           رو لبانت گل خنده وا مي شه
صبح زود پنجره رو چو وا کني                رو لبانت گل خنده وا مي شه
دخترم چشماتو وا کن ببيني          اين که با تو حرفا داره پدره
دخترم آدمي که دل نداره               از خدا و زندگي بي خبره
دخترم خوب نگاه کن تو باغچه را                  رقص پروانه رو با گلها ببين
جيک جيک گنجشکا رو روي درخت               عکسشون تو آينه و آبا ببين
اگه پاک شد دل تو مثل اونا               تو دلاي پاکشون خدا ببين
اگه پاک شد دل تو مثل اونا                تو دلاي پاکشون خدا ببين
دخترم چشماتو وا کن ببيني             اين که با تو حرفا داره پدره
دخترم آدمي که دل نداره            از خدا و زندگي بي خبره

+ نوشته شده در بیست و پنجم دی 1387ساعت 12:3 توسط گیس بریده |

آره اين گيس بريده که ميگن منم......
دختري که بي گناهه اما چوب بي گناهيشو ميخوره....
گيس بريده.......!
تا حالا خيلي اين فيلم و ديدم...
هر بار هم که ديدم واسم تازگي داشت.
هر بار اشک ريختم....
همه اتفاقايي که واسه گيس بريده ميوفته واسه منم افتاده به جز اينکه اون يه پدر داشته که هميشه کتکش ميزنه اما من يه پدر مهربون دارم..
من همون گيس بريده ام.....
فقط استخوناي تنم از درد حرف و کنايه ي اين و اون له شده....
از اينکه دل شکسته ام رو هر بار پينه زدم...
دختري که موقع تنهايي و غم هاش کسي رو نداره که همدمش باشه حتي پاره ي تنش....
مثل همون گيس بريده از خودم فرار مي کنم،مي خوام يه جايي پناه ببرم...
اما کجا؟؟؟؟
هيچ کسي درکم نمي کنه و بهم پناه نميده...
ولي آخر به بن بست مي خورمو تو ساختموني نيمه کاره خودمو پنهون مي کنم...
تو اون هواي سرد،تو اون بي کسي و آوارگي فقط کارگر ساختمون درکم مي کنه...
بهم پناه ميده،بهم غذا ميده،باهام دردو دل مي کنه و....
اونجا بود که فهميدم خدا دوسم داره و مواظب منه....
داستان گيس بريده اينه....
تنها..!
باز اشکم در اومد....
هميشه ديدن اين فيلم داغونم مي کنه...
اميدوارم هيچ کسي بدبختي گيس بريده رو نداشته باشه.


+ نوشته شده در بیست و یکم دی 1387ساعت 20:53 توسط گیس بریده |

هی روزگار......

خوبی کنی بهت بدی میکنن...بدی کنی بازم بهت بدی می کنن...

دروغ نگی بهت تهمت دروغگویی می زنن.....دروغ بگی همه باور میکنن...

با یکی باشی  تهمت صد تا رو بهت می زنن...با صد باشی کسی بهت حرفی نمیزنه....

با این اوصاف میشه خودم باشم؟؟؟؟

میشه خود واقعی خودم باشم؟؟؟؟؟

پدرم همیشه میگه همرنگ جماعت باش....

تو این جماعت دو رو منم باید دورو باشم؟؟؟؟؟

باید باشم دیگه ...وگرنه سرم کلاه میره...

میدونم باید خودم باشم...

باید راه خودمو برم...

اونجور که هستم زندگی کنم اما  وقتی همش سرم به سنگ می خوره باید چیکار کنم؟؟؟؟؟

با این جماعت باید سخت برخورد کرد....

نه به حالشون ترحم کرد نه به کسی کمک کرد....

تو این روزگار بخوای ثواب کنی کباب میشی......

پس سخت شو...

سنگ شو.....

بمیر...!

+ نوشته شده در هفدهم دی 1387ساعت 11:39 توسط گیس بریده |

ميگن زندگي رو بايد ساخت،چه جوري؟؟؟؟
يکي تازه داره جاده شو آسفالت ميکنه يکي هنوز تو خاکيه يکي توانشو نداره که جاده ي زندگيشو درست کنه.
شما از کدوم دسته ايد؟؟؟
من ميتونم،توانشم دارم اما هر وقت که آسفالت ميکنم يکي از اون ور جاده شروع ميکنه به خراب کردن....
چه دنياييه که ما داريم؟؟؟
هيچکي چشم نداره ببينه يکي داره خوب زندگي ميکنه يا ميخواد دوباره زندگي کنه...
همه فقط دوست دارن دخالت کنن و زندگي اينو اونو به هم بزنن.
جاده ي زندگي من يه جاده ي پر پيچ و خمه.
درست ميشه....
هر چي ميگذره نفس کشيدن سخت تر ميشه،تا جايي ميرسه که بايد بخاطر نفس کشيدن پول بدي...
هه...!
جالبه!!!! 
ولي تو اين بدبختي به خودت اميد بده که درست ميشه...
شايد تاثير گذار نباشه اما اميد بده که بهتر و بهتر ميشه اين زندگي اگه بذارن...
قديميا ميگن خواستن توانستنه،اما الان نميتوني به اين قانون اعتماد کني...
خيلي وقتا ميشه که ميخواي اما نميشه..
خيلي وقتا ميشه بخاطر يکي تلاش ميکني،هموني ميشي که اون ميخواد،به خيلي چيزا پشت پا ميزني اما آخر که چي؟؟؟
هيچي..
رسم روزگار همينه...
بهتره  که نخواسته چيزي رو بخواي،چون تو اين دنيا خواستنيا رو ازت ميگيرن...
تو اين دنيا حق انتخاب نداري،بايد خواسته ي خودمونو مخفي کنيم که مبادا ازمون بگيرن...
خلاصه جونم بگه که بايد سکوت کرد
سکوت.......
سکوت.........
سکوووووووووووووووووووووووووت.       
همه دنياي خودشونو دارن،يکي از بس خوشي ديده زندگيش يکنواخته،يکي از بس گريه کرده  و غصه خورده ناله ميکنه...
يه بنده خدايي تو وبلاگش اينو نوشته بود،ازش متنفرم اما نميدونم تا چه حد به اين حرفي که زده ايمان داره...
ولي بد نگفت خوشم اومد.بخونين نظر بدين.
فدافدا


^_^_^_^_^_^_^_^_^_^_^_^_^_^_^_^

روزگاريست همه عرض بدن ميخواهند

همه از دوست فقط چشم و دهن ميخواهند

ديو هستند ولي مثل پري مي‌پوشند

 گرگ‌هايي كه لباس پدري مي‌پوشند

 آنچه ديدند به مقياس نظر مي‌سنجند

 عشق‌ها را همه با دور كمر مي‌سنجند

 خب طبيعيست كه يك روزه به پايان برسد

 عشق‌هايي كه سر پيچ خيابان برسد
  

+ نوشته شده در پانزدهم دی 1387ساعت 23:9 توسط گیس بریده |

نمیگم غمگینم،نمیگم خوشحالم.نمیگم دوست دارم گریه کنم،نمیگم پشیمونم ولی....
چقدر آدما پست هستن.
بخاطر رسیدن به خواسته هاشون چقدر خودشونو حقیر می کنن....
که چی؟؟؟؟
برای چی؟؟؟؟؟
همه ظاهرا خوبن اما کی میدونی چی میگذره درونشون؟؟!!
نمیگم پاکم،نمیگم خیلی بدم اما متعادلم.
وقتی به اینجور آدما برخورد می کنم به خودم امیدوار می شم.
الانه که دوست دارم بچه باشم و این چیزا رو نفهمم.
امروز یه جایی رفتم که cd مو از یه بنده خدایی بگیرم.یهو حالم بد شد.به هم ریختم.
همینجور که توراه داشتم میومدم خونه به همه نگاه میکردم.با خودم میگفتم کدوم از اینا آدم خوبی هستن!!
کدوم بده کدوم خوب،اما نفهمیدم.
همه یه جورین.
ظاهرا خوب اما کی میدنه؟؟؟
الله اعلم....
اینجور آدما به ظاهر شاید خیلی به خدا ایمان داشته باشن و حرفشو بزنن اما نه ندارن.
حتی %1
همه شون فرو رفتن تو لجن.
میگم پست هستن چون نه وجدان دارن نه عقل که فکر کنن به حرفاشون و به بعد مرگشون
همش هوس،شهوت،عشق بازی....
فرق نمیکنه طرف دوست دخترش باشه یا مادرش.
فقط دوست داره یه جوری اون لحظه سرش شلوغ باشه و آروم شه.
هه.
نفرت انگیزه.
خدایا هر کی که لایق بخشوده شدن هست ببخش.
شاید اینه هم یه روزی سرشون به سنگ بخوره
اما................
((ناگهان چقدر زود دیر می شود))

+ نوشته شده در پانزدهم دی 1387ساعت 12:33 توسط گیس بریده |

نمیدونم چطور بگم اما من خوشبخت ترینم.

انگار همه درهای دنیا به روم بازه.

الانه که می خوام پرواز کنم.برم اون بالا خدا رو ببوسم و برگردم.

خدا جون  عاشقتم با تمام وجود.

تو همیشه کمکم کردی.همیشه هوامو داشتی.

هر وقت که می خواستم اشتباه کنم بهم تذکر دادی......

خدای من تو بهترینی و بهترینا رو تو قلبم جا دادی.

نمیدونم چطوری حسمو بگم اما من یکی از خوشبختای این دنیام

میدونین چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چون خدا رو دارم.

چون بهم توجه می کنه....

چون بزرگه ولی با این بزرگیش توی دلم جا شده.

خوشبختم چون خدا دوست داشتنی ترینها رو بهم داده.

یه کلام:عاشقتم خدا جوووووووووووووووووووووووووووووووووووون مهربونم.

شعر زیر واسم عزیزه چون کسی که اونو واسم نوشت به صراحت می تونم بگم بهترین و پاک ترین فرد روی زمینه.(دوستت دارم)

                           **************************************

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم.

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم.

شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم.

شدم آن عاشق دیوانه که بودم.

در نهان خانه ی جانم گل یاد تو درخشید.

باغ صد خانه خندید.....

عطر صد خانه پیچید.....

    یادم آمد که شبی باهم از آن کوچه گذشتیم.

پر گشودیم و در آن خلوت دل خواسته گشتیم.

ساعتی بر لب آن خلوت جوی نشستیم.

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت.

من همه محو تماشای نگاهت.

آسمان صاف و شب آرام.

بخت خندان و زمان رام.

خوشه ی ماه فرو ریخته در آب.

شاخه ها دست برآورده به مهتاب.

شب وصحرا و گل و سنگ.

همه دل داده به آوازه شباهنگ.

یادم آید تو به من گفتی از این عشق حذر کن.

لحظه ای چند بر این آب نظر کن.

آب آئینه ی عشق گذران است.

تو که امروز نگاهت به نگاه دیگران است.

باش فردا که دلت با دیگران است.

تا فراموش کنی چند از این شهر سفر کن.!

با تو گفتم حذر از عشق ندانم.

سفر از پیش تو هرگز نتوانم.نتوانم

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد.

چون کبوتر لب بام تو نشستم.

تو به من سنگ زدی من نرمیدم.نگسستم.

باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم.

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم.

حذر از عشق ندارم.

سفر از پیش تو هرگز نتوانم.نتوانم.

اشکی از شاخه فروریخت.

مرغ حق ناله ی تلخی زد و بگریخت....

اشک در چشم تو لرزید....

ماه بر عشق تو خندید.

یادم آمد که دگر از تو جوابی نشنیدم.

پای در دامن اندوه کشیدم...

نگسستم.نرمیدم.

رفت در ظلمت غم آن شبو شب های دگر هم.

نگرفتی دگر از عاشق دل خسته خبر هم.

نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم.

بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم.

                                              *******************************************

دوستتون دارم.

خوشحال باشین چون من خوشحالم........

 

 

+ نوشته شده در چهاردهم دی 1387ساعت 0:10 توسط گیس بریده |

حتما بخونین.داغ دلم تازه شده،مرحم بذارین.....


امشب باز می خوام یه قسمت از زندگیمو براتون بنویسم....!
بدترین خاطره و عذاب آورترین خاطره تو عمرم که هنوزم دارم به پای حماقتم می سوزم.
عید سال 84-85:
من از اول دبیرستان بخاطر یه مسائلی خیلی معتاد Yahoo ,chat شدم.
هم اینکه دوستای خوبی نداشتم یعنی از نظر درسی عالی بودن ولی شیطون..
خُب خیلی طبیعیه.دختری تو سن 16 سالگی،خام،و هنوز بچه است واسه درک کردن حقایق زندگی و اینکه دورو اطرافش چی می گذره.
من از تابستونش که می خواستم برم اول دبیرستان شروع به چت کردن کردم و تو دوران مدرسه این کارام اوج پیدا کرد.
تا حدی که روزی می شد که من کرایه ماشین واسه اومدن تا خونه نداشتم و باید پیاده روی می کردم.
خلاصه گذشت تا عید و همچنان معتاد بودم.
یه شب ساعت 8 غروب از خونه on شدم و هیچکی نبود.
اعصابم کلی به هم ریخت.
یهو یادم اومد که خواهرم همیشه ساعت 8 با یکی قرار چت داشت تا با هم آشنا شن.هنوز همدیگه رو نمی شناختن.
و هر وقتم که ساعت 8 می شد و می خواست باهاش چت کنه یا کارت تموم می شد، یا سرعت پائین بود....
خلاصه نمی شد که آشنا شن و من خیلی اتفاقی اونو add کردم و همه چیز از اونجا شروع شد.
بدبختانه id رو درست زدم و......
آشنا شدیم با هم.چند روز پشت سر هم چت کردیم و بعد  7 فروردین سال 85 برای اولین بار حرف زدیمو  اس ام اس دادیم.
هر دو تامون ایرانسل داشتیم و از 12 تا 6 صبح به مدت یکسال  هر دوتا مون تو طرح بودیم.اس ام اس مجانی.حرف زدن مجانی.دوستیمونم مجانی بود>>>!
من واقعا دوسش داشتم.
من 16 ساله و اون 19.
اولا خیلی خوب بود.علاقه دو طرفه بود اما یهو برگشت...
میدونین چقدر براش مایه گذاشتم؟؟؟؟
چقدر کمکش کردم تا مثل یه آدم معمولی زندگی کنه؟؟؟؟
چقدر خانواده اش خوشحال شده بودن که پسرشون سر عقل اومده.کسی که تا 3 صبح یا دوستاش بود ساعت 9  شب  می رفت خونه.
رابطه شو با دوستاش کم کرده بود.همه ی اونا با 100 نفر بودن اما اون فقط با من البته نتونست دووم بیاره.
کاری کردم درس بخونه تلاش کرد اما قبول نشد.
آدمش کردم اما نموند.
چقدر بخاطرش حرف شنیدم،چقدر سوختم،نابود شدم اما ارزش داشت؟؟؟
وقتی بعد 5  ماه گفت تموم کنیم دیگه جواب زنگ منو نمیداد.التماسش می کردم که تورو خدا ....
اما اون نه....توجه نمی کرد.
زنگ که می زدم به گریه هام می خندید.دوستاشم تو خندیدن به من شریک کرده بود.
خیلی سخت بود اون دوران.همش گریه.خونه می شستم و هیچ جایی نمی رفتم.
ما 4 روز بعد روز زن تموم کردیم.
چند ماه گذشت و اون دوباره اومد.
می دونست هیچکی مثل من دوسش نداره.
من از روی حماقت دوباره باهاش دوست شدم بازم مثل قبل.3 ماه بعد تموم کردیم.
بازم گریه،بازم حبس تو خنه،خندیدن به گریه هام.
چیکار میکردم؟؟؟؟
دوسش داشتم از روی بچه گی.
5 ماه اول دوستیمون خیلی خوب بود.بخاطر درساش دیگه نمی دیدمش.
یه روز بعد چند هفته ندیدنش رفتم پیشش و از روی دلتنگی واسه اولین بار بوسیدمش.....
حماقتم بود همون کار باعث جدایی مون شد.
بعدها چیزای دیگه ای ازم می خواست و من خدا رو شکر از اون دخترا نبودم که بخاطر عشقم پشت پا به شخصیت و آبروی خانواده ام بزنم.
آدما چقدر پست هستن.
بگذریم.
دومین بارم گذشت و باز پشیمون شد و من دیگه برنگشتم.
اما هر وقت که ناراحتم یا اعصابم خورده نا خداگاه یاد اون موقع ها می افتم و بخاطر اشتباهم تا صبح گریه می کنم.
خیلی ها کمکم کردن.خودم تلاش کردم تا فراموش کنم اما عشق اول فراموش نمی شه.
خیلی بدی در حقم کرد اما هر وقت ازش کمک خواستم دریغ نکرد.اون موقع ها اون تنها کسی بود که آرومم میکرد.
واسه همین همش از آدما گله دارم.
یه روز عاشق دیوونه یه روز دشمن خونی.
یه روز حرف ار علاقه  می زنن و فردا همه چیو فراموش می کنن و تنفری بی نهایت وجودشونو می گیره.
نمیدونم این چه جور دوست داشتنه!!!!
بعد اون مُخ خیلی ها رو کار گرفتم.چون واقعا عقده کرده بودم رو پسرا.
یعد تصمیم گرفتم که من نمی تونم نامرد باشم.دروغ بگم و دل بشکونم.
باز برگشتم رو پله ی اول و گریه و سرزنش کردن خودم بخاطر حماقت....
تا همین الانشم دارم اشتباه می کنم و دل می بندم.میدونم آخرش خودم ضرر می کنم اما .....
حماقت چیز خوبیه.
ببخشید طولانی شد.کاشکی اونی که باید ببینه بیاد و بخونه چی گذشت بر من و بفهمه من نه مغرورم نه بی احساس.
این تویی که با غرورت داری همه چیزو از دست می دی.ببین می دونم اینا رو می خونی اما اینو بدون که یکی زود میاد زود ناراحت می شه زود می ره زودم بر می گرده ولی یکی دیر میاد دیر ناراحت می شه دیر می ره ولی دیگه بر نمی گرده.غرور معنی نداره تو دوست داشتن.اگه بنده ی خدا نتونه بشکونتش خدا این کار و می کنه.تو بنده ی خدایی اونی که باید به خودش بنازه و مغرور باشه خداست نه تو.
روز و روزگارت خوش.
 
&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&

آدمااز آدما زود سیر می شن                        آدما از عشق هم دلگیر می شن
آدما رو عشقشون پا می ذارن                                آدما آدمو تنها می ذارن
منو دیگه نمی خوای خوب می دونم                     تو کتاب دلت اینو می خونم
یادته اون عشق روزها یادته                             اون همه دیوونگی ها یادته
تو می گفتی که گناه مقدسه                               اول و آخر هر عشق هوسه
آدما آخ آدمای روزگار                                    چی میمونه از شماها یادگار
دیگه از بگو مگو خسته شدم                       من از اون قلب دو رو خسته شدم
نمی خوام بمونی توی این خونه                           چشم تو دنبال چشمای اونه
همه ی حرفای تو یک بهونه است            اون جهنمی که می گن این خونه است

&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&&

  نقطه سر خط.

 

+ نوشته شده در هفتم دی 1387ساعت 19:2 توسط گیس بریده |

از وقتي که فهميدم زندگي چيه و من اسيرش شدم هميشه به خودم مي گفتم:
هرگز نگو که دوست داري اگه حقيقتا به آن اهميت نمي دهي.
درباره ي احساسات سخن نگواگه واقعا وجود ندارد.
هرگز دستي را نگير وقتي قصد شکستن قلبش را داري.
هرگز نگو براي هميشه وقتي مي داني که جدا مي شوي.
هرگز به چشماني نگاه نکن وقتي قصد دروغ گفتن داري.
هرگز سلامي نده وقتي مي داني خداحافظي در پيش است.
به کسي نگو که تنها اوست وقتي در فکرت به ديگري مي انديشي.
هرگز قلبي را قفل نکن وقتي کليدش را نداري.

تا حدودي تونستم همگام با اين قانوني که ساختم پيش برم اما.....
نمي شه....!
وقتي ميبينم دنياو آدما انقدر پست شدن که حتي نمي شه بهشون تکيه کرد چرا دروغ نگم؟؟؟
همه يه جوري دارن با هم بازي ميکنن.دنيا هم با ما.
من دخترم.
حساسم به همه اتفاقاي بد و خوبي که اطرافم مي افته.
وقتي ناراحتم کجا رو دارم برم؟؟؟؟
چه جوري عقده هامو خالي کنم؟؟؟؟
هيچ امنيتي نيست.
وقتي که ناراحتم يا اعصابم خورده نمي تونم فرار کنم از خونه.
نمي تونم برم تو خيابونو قدم بزنم.
شرايط جامعه،محدوديت هايي که دختر داره وقتي با غم و غصه هاش جمع مي شه نمي شه تحملش کرد.
من الان واقعا حالم بده.
ولي عوض اينکه برم بيرون اين موقع شب و قدم بزنم،نشستم تو خونه و دارم تو وبلاگم مي نويسم.
همه تون فکر مي کنين که  من همش ناراحتم ولي اينجوري نيست.
بيشتر اوقات ناراحتم اما اوقات خوبم دارم.
در کنار خانواده ام.اما ترجيح مي دم وبلاگم سنگ صبورم باشه.
من تو خانواده ام هيچي کم ندارم.
خدا ميدونه چه پدر مهربونو مادر خوبي دارم که همه حسرت داشتنشونو مي خورن.
هر چي جامعه محدوديت مي ذاره، تو خانواده به اندازه ي کافي آزادي رو دارم و هيچوقت سوءاستفاده نکردم.
ولي به خاطر چيزاي بي ارزش به خانواده ام دروغ گفتم.
اين عذابم ميده که پدرم واسه راحتي من تلاش مي کنه و من.....
داغونم.
ولي ديگه گذشته بر نمي گرده.
درد من فقط اين نيست.
اين يک بخش کوچيکي از غم هامه.
بقيه باشه تو پستاي بعد.
نقطه سر خط.
.
^_^_^_^_^_^_^_^_^_^_^_^_^_^_^

نميدونم چرا ولي داره باهام لج مي کنه.
من که نمي خوم اون بره خودش راشو کج مي کنه.
نمي دونم چرا ولي داره ازم بدش مياد.
انگار کسي پيدا شده مي ارزه اون بهش مياد.
نمي دونم چرا ولي شانس منم اينجوريه.
مهم که نيستش دل من.اينم تهش سيرمونيه.
نمي دونم چرا ولي بدجوري دلتنگش مي شم.
يه وقتا مي گم به خودم حيفه منم حروم مي شم.
نمي دونم چرا ولي اين کار دنياي ماهاس.
نمي سازه اگه نخواد،ولش کنيمم بي صداس.
نمي دونم چرا ولي خدا مي گن با آدماس.
ما که نديديم چيزي باز.
من که نفهميدم کجاست.
^_^_^_^_^_^_^_^_^_^_^_^_^
        

+ نوشته شده در هفتم دی 1387ساعت 0:12 توسط گیس بریده |

تو حسرت نگاهت من چقدر بغض کردم.
نگاه تو هميشه اين شوق و کشت در من 
نمي شد مثل سايه هر کجايي با تو باشم
نمي شد بي خيال از تو رها شم
ثانيه هاي خوبيه که وقتي نزديک تو ام
روح از تنم جدا مي شه لحظه اي درگير تو ام
بي تو به بن بست مي رسم که آخرش يه راهي نيست 
ميگي که محتاج مني اينجا اصلا گدايي نيست
ثانيه هاي تلخيه وقتي کنارت مي شينم
حس عجيب غريبيه کور شدم و نمي بينم
يادم نميره قلبم و شکوندي و چه حالي کردي
شنيدم تازگي ها که عشقم و از دلم گدايي کردي

^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

آهاي قبيله ي خودم،هم خونه هاي من سلام
يه جور منو زمين زدي ،غريبه دل سوزوند برام
گلايه هام گلايه نيست،بغض دل بي کسمه
ميون اين همه خودي،غريبه دلواپسمه

^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

به که بايد دل بست،به که شايد دل بست
نقش هر خنده که بر روي لبي مي شکفت
نقشه اي شيطانيست.......
در نگاهي که تو را وسوسه ي عشق دهد
حيله اي پنهانيست......

^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

خدايا.......
از دوستي امروزمان چيزي براي فردا کنار بگذار.
نگاهي....
يادي.....
تصويري....
خاطره اي....
براي آن هنگام که فراموش خواهيم کرد که روزي چقدر دوست بوديم.

^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^

چقدر حقيرند..........!
آدمايي که نه جرات دوست داشتن دارند،نه اراده ي دوست نداشتن....
نه لياقت دوست داشته شدن.و نه متانت دوست داشته نشدن....
با اين حال مدام شعر عاشقانه مي خوانند...!

^^^^^^^^^^^^^^^^^^

دلم را هيچکس باور نداشت.
هيچکس کاري به کار من نداشت.
بنويسيد بعد مرگم روي سنگ.
با خطوطي نرم و زيبا و قشنگ.
او که خوابيده در اين خاک سرد.
بودنش را هيچکس باور نداشت

^^^^^^^^^^^^^
^^^^^^^^^^^^
^^^^^^^^^^^
^^^^^^^^^^
^^^^^^^^^
^^^^^^^^
^^^^^^^
^^^^^^
^^^^^
^^^^
^^^
^^
^
       

+ نوشته شده در پنجم دی 1387ساعت 23:39 توسط گیس بریده |

بازم دلم هواي تو کرده.بازم حالم گرفته و اومد اينجا تا بنويسم....
بازم از تو....
براي تو....
گريه هاي پنهوني ريختن...
چه کسي ميدونه جز خودت و خدا؟؟؟؟
حس غريبيه.مي خوام پروازکنم اما مقصد کجاست؟؟؟
نميدونم.تو کجاي غصه گم شدي گيس بريده؟؟؟؟
اون کجاست؟؟؟
از زندگيت چي ميخواي؟؟؟
ببين چقدر علامت سوال تو زندگيته.يه کم تعجب کن!!!!
کودک درونم مي گه خسته ام.امااين موضوع جديدي نيست.تا بوده گيس بريده شاکي و ناراحت از همه چي.
زندگي چقدر يکنواخته.
يادش بخير يه روزي مرحم دل يکي بودم که با حرفام آرومش مي کردم.
اونم حس منو داشت و خسته بود.
منم چون خوش خوشونم بود مي گفت خودت تنوع ايجاد کن اما الان کيه که منو آروم کنه جز يه صفحه رنگي تو دنيايي مجازي که نه حس داره نه آدمه
چه کسي ميدونه من چمه؟؟؟
حتي ديوار اتاقم ديگه تکيه گاه محکم براي من نيست.
همه چيز تکراريه.
تا کي مي خواد ادامه داشته باشه؟؟؟
خسته شدم از اين توالي زندگي ام.
از اين همه ماست مالي زندگي ام
انگار فقط سکوت انداخته اند.
بر روي نوار خالي زندگي ام.
نقطه سر خط....
.

+ نوشته شده در سوم دی 1387ساعت 0:7 توسط گیس بریده |

شب ها که بغض میکنی د نیا سکوت می کنه                  زمان به صفر می رسه زمین سقوط می کنه

شب ها که بغض می کنی به مرز مرگ می رسم             به گریه کوچ می کنم ببین چقدر بی کسم

                                       **************************

دریایی از آرامشی من قلبی ازخروش روح                        زیباترین شعر جهان چشم های غمگین تو بود

پشت کدوم ساعت شب درگیر این سفر شدیم                 چه دیر به هم رسیدیمو بی وقفه شکل هم شدیم

                                   ****************************

تو که به غنچه کردن گل های باغچه دلخوشی                   از عمق خاکستر شب چگونه شعله می کشی

فرصت بده گریه کنم که بی نهایت عاشقم                        فکر گریز از شبو طوفان این دقایقم

                                ****************************

بگو کجای زندگیم گم شده بودی عشق من                      که خاطرات من همه در تو خلاصه می شدن

شب ها که بغض می کنی دنیا سکوت می کنه                زمان به صفر می رسه زمین سقوط می کنه

 

+ نوشته شده در یکم دی 1387ساعت 23:44 توسط گیس بریده |


یه روزی یه کف بین پیر نشست و فالمو گرفت

اون رفت و هرچی گفته بود فکرو خیالمو گرفت

غریب بودو یه کم سیاه،مهربونو خمیده پشت

چه بوی اسپندی می داد،چشاش نجیب بودو درشت

بهم نگاهی کردو گفت،فالتو می خوای بگیرم؟

گفتم بگیر،بعدم بگو،بگو چه وقتی میمیرم؟

گفت دخترم کف میبینم،قهوه و فنجون ندارم

نه بلدم نه دوس دارم اداشونو در بیارم

گفتم بگو اینم دسام،از روی چپ میگی یا راس

خندیدو گفت فرق نداره،هردستی که میل شماس

تو زندگیت سختی دیدی،فالت چرا پراز غمه؟

یکی رو دوس داشتی که رفت،مردا همه عین همن

خوبم توشون پیدا میشه، اما خوبا خیلی کمن

بچه بودی چندتا خطر گذشته از بیخ سرت

خیال داری سفر بری،خیره الهی سفرت

یکی دیگه تازگیا تو زندگیت پیدا شده

زیاد بهش تکیه نکن،دوست داره ولی بده

دشمن چقد زیاد داری،راستی مگه چکاره ای؟

فک نکنم دارا باشی،نمی بینم ستاره ای

دو سه تا لکه میبینم،دلت شکسته از کسی

یکی ته قلبته که،می خوای بهش زود برسی

خدارو از یاد نبری،آیندتم پاکه و نیک

دو سه تا سد تو راهته،دو تا بزرگ یکی کوچیک

یکی تو قوم و خویشتون یه کم مریضه، مگه نه؟

همونه که اسیرشی؟واست عزیزه مگه نه؟

نگامو چیدم از نگاش،با کلی غصه خندیدم

اصلن چی گفت و از کی گفت،فالم چی بود نفهمیدم

آدمای فالای من،مثل خودش غریب بودن

یعنی که خطای دسم،انقد کج و عجیب بودن؟

خیلی خجالت کشیدم،غم از نگاش چکه میکرد

گفتم چرا فال میگیری تو این هوای خیلی سرد

چیه،فالت درس نبود،می خوای که مزدمو ندی

نه هر چی گفتی راس بودش،تو راه حلم بلدی؟

بغض گلوش آخرسر تو شهر چشماش ترکید

گفت دخترم باور نکن،هیچکسی فردارو ندید

من یه غریبم و اسیر،تو شهرتون دربه درم

دروغ میگم تا شبمو یه جور به فردا ببرم

منم یه بندم مثه تو، تقدیرامون دست خداس

من کی باشم که بتونم،بگم تو طالعت کجاس

گذشتم و نذاشتم اون بیشتراز این بهم بگه

اون ولی گفتش واسه فال نرو پیش کس دیگه

دیدم اونو که دوباره به یه کسی دیگه رسید

بازم همون کف بینیا،دوباره بغضش ترکید

دنیای بی وفای ما از این کسا زیاد داره

از زمین و از آسمون،غریب و کولی می باره

از همه چی که بگذریم،تمامشم دروغ نبود

شاید به خاطر همین،سرش زیاد شلوغ نبود

سر اونا که راس می گن،همیشه خیلی خلوته

چه توی فال،چه زندگی، دنیا پر از خیانته

کف بین پیر هر چی که گفت دلم یه گوشه ای نوشت

تا ببینه حق با اونه یا بازیای سرنوشت

همه شبیه هم شدیم،فالامونم عین همه

این که تموم شدو گذشت اما عجب کف بینی بود

ته دلش زلالتر از پیش گوییای چینی بود

دسام براش فرقی نداشت،اون با دلش فالمو گفت

از بعضی حرفا بگذریم،دروغ چرا،راستشو گفت

دل و ببین که همه جا یه جور به دردت می خوره

یکی باهاش فال میگیره،یکی پولاشو می شمره

خلاصه که دلای پاک،قسمت هر کس نمیشه

دلای روشن و زلال مال غریباس همیشه

اینم یه قصه ی عجیب،فالی که چیزی نمی خواست

کف بینی با یه قلب صاف،نه دست چپ،نه دست راست...

+ نوشته شده در بیستم آذر 1387ساعت 13:3 توسط گیس بریده |

 

دلم گرفته آسمون نمیتونم گریه کنم

شکنجه می شم از خودم نمی تونم شکوه کنم

انگاری کوه غصه ها رو سینه ی من اومده

آخ داره باورم می شه خنده به ما نیومده

دلم گرفته آسمون از خودتم خسته ترم

تو روزگار بی کسی یه عمر که در به درم

حتی صدای نفسم میگه که توی قفسم

من واسه آتیش زدن یه کوله بار شب بسم

دلم گرفته آسمون یه کم منو حوصله کن

نگو که از این روزگار یه خرده کمتر گله کن

منو به بازی میگیرن عقربه های ساعتم

برگه ی تقویم میکنه لحظه به لحظه لعنتم

آهای زمین یه لحظه تو نفس نزن

نچرخ تا آروم بگیره یه آدم شکسته تن

 

 

+ نوشته شده در نوزدهم آذر 1387ساعت 19:58 توسط گیس بریده |

شازده كوچولو ......

خطاب خوبي ست . به گمانم اين اواخركسی به او گفته بود كه تو شبيه شازده كوچولو هستي . يا شايد خود شازده كوچولو هستي .

شازده كوچولو اين بار هم زخمي شده بود . اما اين زخم آخري با زخمهاي قبلي فرق ميكرد. زخم شازده كوچولو اين بار عميق تر بود . دردناك تر و كاري تر . همين زخم بود كه او را كشاند به سمت شرق جغرافياي اين خاك . وبعد ماند .دور از چشم همه كساني كه بودند و نبودند ، تا زخمش را مثل آهوي بي پناه پنهان كند . اصلا آيا كسي ميداند كه آن آهوي سرگشته زخمي بود يا نه ؟‌ نميداند . هيچكس نميداند . فقط آهو ميدانست . شازده كوچولو انگار زخمش كاري تر بود. كنار قلبش انگار يا كمي آن طرف تر . نه !! درست وسط قلبش بود. اما اين قلب آنقدر زخم خورده بود كه درد اين زخم آخري را نمي توانست خوب بفهمد . درد مي كشيد . دردش زياد شده بود .

شازده كوچولو مثل همان پيرمرد داستان هوشنگ مرادي كرماني شده بود . دلش مي خواست بجز صداي بزغاله هيچ صدايي نشنود . و اين بار همه چيز صداي بزغاله مي داد. پيرمرد نميدانست دعايش اجابت ميشود .

شازده كوچولو بجز درد و عشق چيزي از خدا نخواسته بود و حالا حتي باد و باران هم حضورشان براي او درد بود. جيرجيرك هاي پشت كوه هم حتي بوي درد ميدادند. .شازده كوچولو نميدانست كه اين همه درد و عشق براي روح پريشان او خوب نيست . اما روح آشفته ي شازده كوچولو شوق عجيبي براي گريستن داشت ، براي عاشق شدن و صبوري هاي دردناك بعد از عاشقي .....

+ نوشته شده در هجدهم آذر 1387ساعت 22:22 توسط گیس بریده |

تو بند دل سلول عشق حبس نگاتو می کشم....

ولی بازم رو میله هاش عکس چشاتو می کشم.....

ای قصه ی بی سرو ته شعر بدن قافیه......

برای مرگ این صدا نبودن تو کافیه......

******خنده های زورکی اشکای یواشکی*******

+ نوشته شده در هجدهم آذر 1387ساعت 12:15 توسط گیس بریده |

اینجوری تو نگام نکن من دیگه خامت نمیشم

اسیر اون خنده های پشت نقابت نمیشم

برو دیگه صدام نزن صدات واسه من بی صداس

دلت رو بردار و برو دل من از دلت جداس

برو دیگه نمیذارم حرمت عشق و بشکنی

با تیشه ی خیانتت به شیشه ی دل بزنی

آره تو آدم نمیشی آدم بودن مقدس

عاشقیاتو هم دیدیم عشق تو رنگ هوس.

تنظیم و خواننده:محمد عماد

                                         

+ نوشته شده در پانزدهم آذر 1387ساعت 9:57 توسط گیس بریده |

آرومم کن خدا جون چون تویی دلیل زندگیم.

چون تویی تنها تکیه گاه روزای بی کسیم.

میدونم پیشمی.باهامی.......

تا همین جاشم که پشت و پناهم بودی شکرت.

خیلی شرمندتم خدا جون.

آدمایی که تو آفریدی از جنس دنیای پست هستن.

خوبم هست اما همونشم یه روزی دنیا وادارش می کنه که بد باشه.

اینا همه درس عبرت می شه واسم.

اما وقتی یه مدت میگذره هه چیزو فراموش میکنم و باز............

انسان!!!!

خدا جونم مرگ چقدر خوبه.کاش به دنیا نمی اومدم.

دوست دارم یه بسته آرام بخش بخورمو بی درد بمیرم.

نه واسه این اتفاقایی که افتاد.چون ۱۰۰٪ اون ارزش نداره.

فقط بخاطر اینکه حس میکنم تو زندگیم هیچ حسی وجود نداره.

خیلی به مرگ فکر میکنم.

همیشه فکر میکردم خودکشی ما آدمای دیوونه است.اما خودمم بهش دچار شدم.

صادق هدایتم وقتی خودکشی کرد زندگیشو بی معنی و تکراری می دید.

انگار هیچ انگیزه ای ندارم.

اما باید محکم باشم.

قوی باشم و ادامه بدم.

نمیدونم دیگه از این اتفاقای بد کی واسم می افته اما

سعی میکنم قوی باشم و خودمو نبازم.

تنهاترین تنها واقعا تنها نیست این فقط یه صفت نسبی هست.

تنهاترین تنها هیچ وقت تنها نیست.

هچوقت.

+ نوشته شده در سیزدهم آذر 1387ساعت 19:39 توسط گیس بریده |

دلم واقعا شکست.

دوباره شکست.بخاطر یک همکلاسی که دیگه واسم ارزشی نداره.

بخاطر صمیمی ترین دوستم که فکر میکردم مثل خودمه.

ساده ،صادق،خاکی

چقدر سخته آدم بعد یک سال هر روز هر شب با کسی بودن.بخاطرش دروغ گفتن .با ناراحتیش ناراحت شدن.تازه بفهمه که اون آدم نیست.

مثل تو نیست.

دو رنگه.

فقط طی این مدت برات می زده.

تا حالا اینجور از دوستم نخورده بودم.

آخه چرا خدا جونم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/

چه بدی کردم که اینجوری باید کمرم خم بشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چرا نیستی پیشم که جوابمو بدی؟؟؟؟؟

تا حالا دو بار خرابم کرد.

اولین بار گفتم بی خیال.رفاقتمون ارزش نداشت.بخاطر نون و نمکی که سر سفرو شون خوردم حرمت نگه می دارم.

همه چیزو می سپارم به خدا.اون جای حق نشسته.

اما..................

دوباره ........

خدا جونم می خوام کینه به دل نگیرم اما دلم واقعا شکست.

واقعا.....

یکی بود که تموم رازمو می دونست و فاش کرد.

ولی من حرفاشو رازاشو تو دلم نگه داشتم.اگه دهن باز کنم کل زندگیش از هم می پاشه.

مگه من نمی تونم این کارو بکنم؟؟؟؟

پس چرا این دل بی صاحب نمی زاره؟؟؟؟
قلبم شکسته است.

خدا جون حرف بزن.آرومم کن.

نمیتونم گریه نکنم.

چقدر خر بودم بهش اعتماد کردم.

شما بگین....

کینه دارم.

چی کار کنم؟؟؟

 

+ نوشته شده در یکم آذر 1387ساعت 18:56 توسط گیس بریده |

میگن دستای پاک تو مهمون دستای دیگست

میگن نگات پیش منه اما دلت جای دیگست

میگن دروغ بوده که تا آخرش مال منی

چشمای رنگ عسلت دنبال چشمای دیگست

میون راهت نکنه قلبتو دادی به کسی

اون کیه که به جا من شبا براش دلواپسی؟؟؟؟

آخه مگه فرشته هم رسم شکستن بلده؟؟؟

آدم میتونه بد باشه مگه فرشته هم بده؟؟؟؟

+ نوشته شده در یکم آذر 1387ساعت 1:22 توسط گیس بریده |

بیا تا برات بگم آسمون سیاه شده.دیگه هر پنجره ای به دیواری وا شده.بیا تا برات بگم گل تو گلدون خشکیده.دست سردم تا حالا دست گرمی ندیده.بیا تا مثل قدیم واسه هم قصه بگیم.گم بشیم تو رویاها قصه از غصه بگیم.بیا تا برات بگم قصه ی بره و گرگ.که چطور آشنا شدن تو این دشت بزرگ.آخه شب بود میدونی؟؟؟بره گرگ و نمیدید.بره از گرگ سیاه حرفای خوبی شنید.بره ی تنها رو گرگ به یه شهر تازه برد.بره تا رفت تو خیال گرگ پرید و اونو خورد.بره باور نمیکرد گفت شاید خواب میبینه.ولی دید جای دلش خالی مونده تو سینه.بیا تا برات بگم تو همون گرگ بدی.که با نیرنگ و فریب به سراغم اومدی......

Home
Email
Night Skin